برای مدتی تنها در این آدرس می نویسم ..... محض اطلاع دوستانی که این مدت همراهی ام کرده اند و از آنها بی اندازه سپاسگزارم ... لطفا به این آدرس تشریف بیاورید :
سلام :
, دیشب با بیماری سر ویزیت نکردنش حسابی دعوا کردیم و به تیپ هم زدیم ! خیلی حال داد ..... تا حالا بیمارانم منو اینجوری ندیده بودند البته اون مردکی که میگم بیمار نبود نوبت گرفته بود و رفته بود بیرون دنبال کارهاش و وقتی که ساعت کارم تمام شده بود و تازه کلی بیمار اضافی رو ویزیت کرده بودم سرو کله اش پیدا شد ! .... من هم روی اون دنده ی لجم افتادم و گفتم باید بشینه تا من بعد از ساعت استراحتم ببینم اش ! ... شروع کرد به داد و بیداد کردن ! گویا هرکس که خونه ی مامان جونش رو گم میکنه آخر شبی باید دق و دلی اش رو سر من خالی کنه ! .... منم کم نیاوردم و وقتی دید از نظر زوربازو و هیکل ماشالله بزنم به تخته کم ندارم ( آخه من بین خانواده ی آرنولد رضاشونم ! .... و البته بین خانواده ی خودم آخه بقیه ی داداشم یکی از یکی ریقو ترند ! نمیدونم خلاصه چی شد سرمن که مادرم محکم کاری کرد !! ) .... خلاصه بمن برگشته میگه : بهتر از اینم میتونی رفتار کنی ! منم برگشتم : میگم : توی این ساعت بهتر از این بلد نیستم ! میگه : پس تو اینجا چیکاره ای ؟ میگم : من اینجا مرده شورم ! بفرما امری باشه ! ......... کفرش در اومد بهم میگه : پس برو بهشت زهرا ! میگم : مشکلی نیست شما همین الان بیفت بمیر بنده اونجا خدمتتون میرسم ! ........... تا دید جلوی من کم آورده رو میکنه به بقیه ی ملتی که توی سالون کیپ تا کیپ نشستند میگه : ببینید این آقا چی میگه ؟ میگه من مرده شورم نه دکتر ! .....که تازه سرو صدای خنده ی بقیه ی مریضام که خسته و بی حوصله منتظر سانس بعدی ویزیت بودند در اومد ! ....... توی دلم خودم از اینکه بخوام حال کسی رو بگیرم متنفرم ولی گاهی وقتا .........
*******************
پدرم خیلی شوخ بود و دوستانش کیف میکردند از حاضر جوابیها و البته نکته سنجیهای به موقع اش ! و همونطور که خیلی پیشتر هم نوشته بودم برای من همیشه یک معلم بزرگ بود و بسیار دوست داشتنی اما روزی که بخاطر کلیه های از کار افتاده اش از انظار دور شد نامهربانیها یواش یواش آغاز شد و تنها ماند ! یادمه یک روز بعد از مدتها عده ای از شاگردانش به عیادتش اومده بودند که خب همگی دکتر و مهندیسین قابلی شده بودند و یاد درسهای مثنوی میکردند و شوخی هاش ولی اون روز عادی نبودند انگار انتظار نداشتند پدرم تا اون روز زنده باشه از بس که فراموشش کرده بودند و پدرم خیلی دلش گرفت : آخرش طاقت نیاورد و گفت : دیدن مرده اومدید ؟؟ نه ؟! ........... او خیلی سعی کرد ساده و صادق باشه و همینطور هم زندگی کرد و وقتی فوت کرد همون مردم ساده ای که به خاطرشون خیلی کارها کرد و خندوندشون و راهنمایی شون کرد از رفتن اش دلشون گرفت .... او قبول کرده بود که وقتی خودت رو حراج کنی میشه روزی هم کسی تو رو نخره ! و واسه همین هم روزهای آخر که با او تنها بودم سرش رو انداخته بود پایین و دائم زیر لب میگفت : عجب عجب عجب .... ! همین ماه آذر بود که او فهمید در نهایت این خداست که میشه بهش اطمینان کرد و باهاش حرف زد و احساس تنهایی نکرد و بس ! بقیه همه نمایش اند و در گذر ....
خیلی کارهای ما در واقع حراج کردن خودمونه ... مثل همین نوشتن ! دوست شدن باکسانی که میشد این اتفاق نیفته و بعد سلسله وقایعی که پیش میاد و احساس میکنی وقتی خودت رو اینجور عرضه کردی و اینجور مدتها حراج کردی و عملا عریان شدی اون موقع است که باید انتظار این رو داشته باشی از جاهایی هم زخم بخوری که هیچوقت فکرش رو نمیکردی میشه از اون قسمتها هم تلخی چشید .... شکایتی نیست ! باشه کمی هم باید آدم طعم دوران تلخی رو بچشه چون این واقعیت زندگیه که زندگی سرشار است از فراز و نشیبها ... روزهای خوش و خاطره انگیزی که حالا واسه ی تو رویا شدند و روزهایی که بخاطر همین عریانی شخصیتی که داریم یا شاید هم بمرور بر اثر عرضه کردن خودمون و قماری که قبولش کردیم تبدیل به روزهای عزلت تلخی و بیخیالی میشه .... البته که نخواهم شکست چرا که روزی که قبول کردم خودم باشم و حرفهای دلم رو بی پروا بزنم در انتظار چنین باختنی هم بودم ..... روزی در این حراج بر عرشی و بر فرش .... این قصه ی زندگی است ...
بچه که بودم آرزو داشتم یک کامپیوتر داشته باشم و فکر میکردم وای خدا چقدر کارهای جورواجور میشه باهاش کرد ! اصلا تماس با یک دستگاهی که هوشمند باشه خیلی هیجان انگیزناک بود ! البته اون زمان چیزی به اسم کامپیوتر شخصی یا حتی این مدلهای کامپیوتر قابل حمل یا اصطلاحا note book توی مخیله ی هیچکسی نبود ولی آرزوی داشتن یک چنین دستگاهی خب البته توی دل خیلی ها بود ... حالا که اومده و واسه ی ماها مثل آب خوردن عادی شده ! تازه عده ای صحبت از بی حوصلگی و نداشتن انگیزه میزنند !! این عجیب نیست ؟ .... فکر میکنم خیلی از این بی حوصلگیها از سر فراموشی باشه یا شایدم ازسر سیری و زیادی داشتن !
توی ایران وقتی خیلی ها رو این روزها میبینم و باهاشون حرف میزنم احساس میکنم که دیگه حال و حوصله ی کتاب خوندن یا گوش کردن به حرف دیگران رو ندارند انگار که دیگه به مدد ماهوراه و اینترنت و .... علامه ی دهر شدند و همه چیز رو خودشون میدونند نیازی هم به هیچ معلمی ندارند ( مثل خیلی از مریضهای من که قبل اینکه پیشم بیاند همه جور طبابتهای مسخره ای کردند مثل اینکه دود سیگار بفرستند توی گوش بچه واسه درد گوش !! یا زرده ی تخم مرغ بمالند واسه ی سوختگی ! و ..... ) شاید این هم از بدبختیهای این عصر باشه که همه ی ما فکر میکنیم دیگه میدونیم نصیحت بسه !! چیزی کم نداریم ! نه بابا خبری نیست خیلی کم میدونیم و این احساس آدم رو با اون احساس که فکر کنی دیگه نیاز به تحقیق و خوندن و زحمت کشیدن نداری خیلی فرق داره ! این حالت دوم بیماری امروز جامعه ی ماست ! همه ی ما تنبل و بی حوصله شدیم چون حالش رو نداریم حرکت کنیم و کمبودهامون رو رفع کنیم ! میدونم بیشترش بخاطر اینه که همین تکنولوژی جدید ذائقه و نگاه مردم رو عوض کرده ! نگاه مردم امروز دنیا نگاهی مصرفی شده و مسابقه ای از تقلید فرهنگ آمریکایی ها توی لباس پوشیدن توی حرف زدن توی سیگار روشن کردن توی عرق خوری ! توی رقصیدن ... توی عشق توی عشق بازی ! ... و اینو خود مردمان ینگه دنیا هم بخوبی فهمیدند و باهاش مغرورانه ژست میگیرند ! بیخود نیست که سلین دیون از بابت یک سی دی خودش یک میلیارد دلار فروش داره ! و جالبه که خیلی ها حتی مفهوم شعرهای آهنگش رو به زبان اصلی درست بلد نیستند اما چون سلین دیونه حتما خوبه !! حتی اعتیادهای ما هم عوض شده ! فکرش رو که میکنم خنده ام میگیره اوایل که ماهواره اومده بود شده بود خوره ی ذهنم و دیگه حال اینکه مهمونی برم یا بزنم بیرون نداشتم .... بعد اینترنت و کامپیوتر اومد و گشت زنی توی این دنیای مجازی شد اعتیادم و وبلاگ خونی و .... شد همه ی ذهنیاتم ( البته وبلاگ نویسی اش واسم خوب بود چون ادامه ی همون خاطرات نویسی و دفترهای یادداشتم هست منتهی با کم تفاوتهایی و خود سانسوری و ... اینا دیگه ! ) ........... و حالا این اسباب بازی جدید موبایل و اس ام اس و .... گرچه اینم احتمالا دوره اش تمام میشه چون واسه ی بعضی ها که اس ام اس میزنی چنان سرشار از شور و اشتیاقت میکنند که یخ میکنی ! ...
اما بهرحال مسئله اینجاست که نباید فراموش کنیم که ما از نظر دانستن خیلی خیلی کمبود داریم و این تفاوت ما با قدیمی هاست ! اونها احساس میکردند خیلی چیزها نمیدونند و با سختی و اشتیاق دنبال کتاب و نوشته ای و شعری میرفتند تا حرف تازه ای حکمتی پندی و خلاصه چیزی یاد بگیرند و گاهی اونقدر تشنه بودند که همون آن اون مطلب و اون شعر رو از بر میشدند ولی زمان ما چی ؟ هیچی !! بهترین امکانات رو داریم ولی با هر موضوعی مثل دستمال کاغذی برخورد میکنیم ! حتی خیلی هنرهای معاصر تاریخ مصرف داره ! خیلی شعرها رو نمیشه دوبار خوند چون شاعرش دنبال موضوع ماندگار و عمیقی نبوده و .......... اینم مثل خیلی چیزهای دیگه ! قدیم میگفتند فرش کرمان که پا بخوره قیمتی تر میشه ولی این روزها هر کسی به آدم میرسه یه جوری نگامون میکنه که انگار داره دنبال خاتمه ی زمان تاریخ مصرف مون میگرده !!!
برای دوستی ...ما در برهه هایی از زندگی در درون خودمان زندانی میشویم ! زندانی که خود ما برای خود ساخته ایم ! زندانی نامرئی گاهی آنقدر نامرئی که حتی خودمان هم نمیتوانیم حصارش را احساس کنیم ولی حس فشار احساس تنگی اش وجودت را دیوانه میکند ! در این برهه ها همه زیبایی ها و لذتهای زندگی در نظرت بیهوده و پوچ می آید از خودت می پرسی خب که چی ؟ گویی هر خنده و شوری در نگاهمان زهری تلخ و گزنده میشود حتی بودن در میان جمع آزارمان میدهد چون نمیتوانیم با دیگران ارتباط راحتی داشته باشیم و چون حرفی برای گفتن نداریم چه احساس مشترکی میان من و اویی که دنیای دیگری دارد میتواند وجود داشته باشد ؟؟! مخصوصا که باید بعضی وقتها حس تملق و نمایشی مسخره ای و بس قوی داشته باشی تا بتوانی با جمع کنار بیایی در حالیکه حسی از درون به تو میگوید : نه تو آن موجود دلقک حراف نیستی ! ولی این موضوع آنقدر گاهی برای اطرافیان ما شکنجه آور و تلخ میشود که عطای ما را به لقای مان می بخشند . تو را نمیدانم ولی من نمیتوانم شخصیت آزار دهنده ای را که پیدا میکنم تحمل کنم گرچه گاهی تلخی صراحت را که در جان مخاطب بیچاره ام میریزم پیشاپیش در درون خودم احساس میکنم و از خود می پرسم اصلا چه حسنی دارد تلخ بودن ولو اینکه دست خودت نباشد ؟ اینکه با نیش کلامی دلی را بیازاری ولی گاهی شاید لازم است و باید تبعات آن را پذیرفت ! خوب نیست میدانم ! ولی باور کن همه ی اینها تبعات همان زندانی است که گفتم ! گویی بجایی میرسی که دیگر شاهراهی نیست که همگان در آن تردد کنند و همسفر و همراهی داشته باشی که مایه ی دلخوشی ات باشد بجایی میرسیم که کوره راهی است خلوت ! و این تنها تویی که حس قدم زدن در آن را میچشی تنها و تنها و تنها و سکوت و سکوت و سکوت ! .... اینجاست که تنها میدانی باید بخودت تکیه کنی و بس و از هر چه داری دفاع کنی تا اعتماد به نفس ات را از دست ندهی ! به همین خاطر است که مطمئن باش من در دفاع از آنچه باوردارم و رد آنچه باور ندارم تعارف و نرمشی ندارم انبوه تجربه هایی که دیده ام و فرصت اندکی که برای تجربه ی زندگی داریم به من این اجازه را نمیدهد که به هر مسیری بروم تا ببینم ته اش به کجا ختم میشود و بعد اگر خوب نبود برگردم ترجیح میدهم تا حد امکان از تجربه های دیگران سود ببرم .
داشتم میگفتم که ما در زمانهایی از زندگی دچار رخوت زندانی شدن در خودمان میشویم شاید بخاطر آنکه توقعی نابجایی از خودمان از زندگی از زندگی جمعی با دیگران در اجتماع و از نزدیکان و شرایطی که در آن عالم بیرون واقعی که بشدت واقعی و بی رحم است داشته ایم ! شاید هم بخاطر تاوان طعم شکستهای وحشتناکو تلخی است که خورده ای و پشت سر هم ناگهان از راه میرسند و تو را بمباران و غافلگیر میکنند ! پارسال من چنین وضعی داشتم آنقدر خورد و خمیرم کرد که دست از همه چیز شستم از خدا و نماز و .... گرفته تا باور به هرچه که تا آن موقع به نظرم درست می آمد ! تنها به فحش اعتقاد کامل داشتم و ورد زبانم بود و لعنت به هرچه روزگار است ! آنقدر این حالت عرصه را در نظرم تنگ کرد که باور کن اگر وابستگیها و ناچاریها نبود کاری دست خودم میدادم ولی بعدا فهمیدم نه این حالت عادی نیست ! یک جای کار می لنگد !! بله من می لنگیدم توان پذیرش اشتباه و فهم آن را نداشتم و البته از کارخدا هم سر در نمی آوردم تا اینکه فهمیدم نه این نیست ! کمی باید خودم باشم و بر این واقعیتی که هستم تکیه کنم نه آنچه دوست داشتم و نشد !! . همه ی این عوامل دست به دست هم میدهند و برایت زندانی تلخی میسازند از بی اعتمادی از بی حوصلگی از بی انگیزگی و سرشار میشوی از تلخی از ناامیدی و از سرزنش ! از سرزنش ..... باور کن این زندانی شدن در خود چنان روحت را میکشد که گاهی وقتها احساس از خود بیگانگی میکنی ! از خودت می پرسی ای بابا این موجودی که من در آینه می بینم چه جانوری است ؟؟ یعنی این خودمم ؟؟ .... اما انگار خوشگل تر بودم و خوش تیپ تر !! . بعد از جمع میگریزی و دنبال تنهایی موهومی میگردی که انگار در آن دور دورهاست ! .... شاید برای همین است که خیلی وقتها دلمان میخواهد به جایی برویم که هیچکس نباشد تا شاید تب این توقع و ناتوانی در رقابت با دیگران در ما فرو افتد ولی عزیز جان این محل و ساختمان و آدمها و .... نیستند که تهوع آورند این خود ما هستیم که گاهی تهوع آور میشویم و خود خبر نداریم چون آنچه دلمان میخواست و به آنچه انتظارش را برای خود میکشیدیم نرسیدیم و این حسرت این نفرت این تردید در مورد خود این اشتباهاتی که در حساب و کتابهایمان میکردیم و نشد همه و همه برای ما زندانی شد که ما تنها زندانی آنیم ! تنهایی این زندان با تنهایی آزادانه ای که من خیلی دوستش دارم خیلی خیلی متفاوت است آن کجا و این وضع مسخره و اسارت خودخواسته کجا ؟؟!! ........ ولی باور کن دوست خوبم که چنین ناکجا آبادی برای فرار و گریختن از این زندان هرگز وجود نداشته است چرا که این زندان درون توست ! در درون این وجود تکیده و سرگردانت ! این همان زندانی است که گفتم ! کجا میخواهی از آن بگریزی ؟ تنها چاره این است که این قفس و این زندان را بشکنی ...
سلام :
با دوست عزيزی در باره ی اميد و آرزو صحبت ميکرديم ! و سوال من اين بود که کدوم يکی اول تره ؟ اميد يا آرزو ؟ .... هميشه فکر ميکردم اول بايد آرزوها باشند تا اميد شکل بگيره ولی وقتی دو هفته پيش بشدت دچار انفلوانزای ناجوری شدم که از پا افتادم جوری که احساس مرگ ميکردم مخصوصا شبها و در دل تاریکی وقتی چراغها خاموش میشد و تو میماندی و تنهایی و درد و تب ! نظرم عوض شد و ديدم چقدر توی زندگی اميد مهمه !! ديدی وقتی مريض ميشی و تب و لرز و بدن درد بهت هجوم مياره و شب ميشه چه حس تلخی و بدی بهت دست ميده ؟؟ مخصوصا وقتی چراغها رو خاموش ميکنند که بخوابند اين تويی که ميان اون جمع هول و اضطراب شديدی داری و احساس درد و تب و مرگ !!! .......اون لحظات همه ی آرزوهات از توی مخ ات می پره ! انگار مغزت تازه می فهمه زندگی کردن الزاما با اين آرزوها نيست اون لحظات هیچی دیگه دلت نمیخواد و احساس میکنی همه ی اون آرزوها چه مسخره به نظر میاد و کو فرصتی برای رسیدن ؟ حالا گیریم رسیدی واقعا چقدرش واسه ات تازه و جذاب میمونه جز موارد خاصی که واقعا با تمام وجودت بهشون نیاز داری و حتی تب و ضعف و بیحالی هم نمیتونه اون علاقه رو معدوم کنه و تو رو تسلیم کنه ! اما جالبه که تنها چيزی که اون لحظات تو رو نگه ميداره و حس زندگی بهت ميده حس خوب « اميد » هست و بس ! اميد به رهايی و تمام شدن همه ی اون تلخی ها ! اون لحظه شايد وقتی شدت تب ات برای نيم ساعتی پايين مياد طعم شيرين يک استکان آب رو با تمام وجودت حس ميکنی و تازه اون موقع است که با خودت وعده ها ميکنی که اگه خوب بشم چنين و چنان ميکنم ! وبرای لحظاتی قدر سلامتی ات رو حس میکنی و ميدونی ولی باز هم آرزوها دوره ات ميکنند و باز يادت ميره چی بهت گذشت !باز دوباره صبح میشه اون هیجان و تب ات فروکش میکنه و اون حالات یادت میره و همین امید به زندگی دوباره آرزوها رو در تو زنده میکنه ! و نقشه هایی واسه ی آینده ات !
دوباره باز تو غرق آرزوها و نقشه هايی که واسه ی زندگی ات ميکشی ميشی و همه ی انرژی ات رو واسه اش میذاری حتی ممکنه این وسط خودت رو هم فراموش کنی و باز به دلايلی به اون وعده هات نمی رسی و نقشه هات به سرانجام نميرسه اولين چيزی که از دست ميدی « حس اميد » هست که به زندگی داری و طبعا وقتی اينجوری از دستش ميدی دچار عذاب وجدان ميشی در حاليکه واقعا اين آرزوها نيستند که تعيين کننده اند اين اميد و قدر شناسی چيزهايی خوبی است که داريم ولی خيلی خيلی زود فراموششون ميکنيم و بعدش هم که هی فحش بده هی نفرين کن هی غرغر کن و هی لعنت بفرست ! آخه بابام جان زندگی که فقط آروزهای تمام نشدنی ات نيست تلاش ات رو بکن که برسی شد شد نشد نشد ! ببينم ميخوای دوباره تب کنی و تهوع و استفراغ و بدن درد و افتادن يه گوشه مثل مرده ها و باز همون قصه .......... !!؟؟ چرا ما يادمون ميره زنده ايم و تا زنده ايم يعنی جا داره برای هر کاری و جبران هر ضرری ؟؟
خیلی سخته گذر بعضی لحظات ! نمیشه باور کرد که همه چیز میشه به راحتی از دست بره ! واقعا اینکه توی فیزیک صحبت از این بود که جمع کردن انرژی خیلی وقت می بره ولی از دست دادنش آنی بیش نیست دقیقا حس الان من هست ! میدونم مقصر خودم هستم که سهل انگاری کردم مخصوصا در مورد آدمهای زود رنج ! خب خیلی آدمها مثل گل هستند و برای اینکه بمونند نیاز به توجه ویژه دارند و اگه به دلایلی این توجه رو نشون ندی و از اون بدتر رنجشی ایجاد کنی خیلی زود همه ی اون طراوتی که در کنار تو دارند از دست میدهند و مجبورند خشکی گلبرگهای خشن شون رو نشان تو بدهند و البته که جای اعتراضی نیست !
سال قبل که نشسته بودیم خیر سر مون واسه ی الزامات شغلی درس بخونیم و خودم رو محبوس کرده بودم اونقدر از تنگی وقت و ازدحام بیمار و گیجی و حواس پرتی ذاتی خودم !!
خیلی عبوس و بداخلاق شده بودم و این عبوسی باعث شد که با خیلی از رفقا به دلایل معقول یا نامعقولی بهم بزنیم حالا یه عده ای شون مثل خودم زود فراموش میکنند ولی خب عده ای هم هستند که نه مثل آثار تاریخی رو دل سنگی شون حک میشه اساسی و آقا مگه کوتاه میاند ؟؟ خب حق دارند ولی کاش میتونستیم بجای رک گویی ها و زخم زبانهای بعدی که افتخار ما ایرانیهاست باعث غرور مون !! دلخوری ها رو همون آن حل کرد تازه دیدم عده ای هم مسلح به سلاح فحش و ناسزا میشوند که اون دیگه آخرشه ! البته من عادت ندارم که دعوای مستقیم کنم و ترجیح میدم خودم رو کنار بکشم و سکوت اختیار کنم شاید گذر زمان باعث بشه بهتر قضاوت کنم ولی خب خدائیش این دلیل نمیشه رشته هایی رو که پاره شده رو با گذر زمان رفو کرد ! اتفاقا خیلی هم عمیق تر میشه و وضع بهتر نمیشه . اینه که امروز توی درمانگاه مون واسه ی همکاران تازه تر اعتراف کردم که نگذارید دلخوریها و سو ء تفاهمات خیلی مسخره بیخ پیدا کنه و خیلی از رفاقتهای خوب به تاراج بره ! مثل رفاقتهای من با بعضی از این پیرزنهایی که بیمار بودند و حالا خیلی وقته با هم بهم زدیم !!![]()
عجیب است وقتی آدم خسته میشود چقدر بی حوصله و بدبین میشود ! هر اتفاقی گویی جرقه ای است که به انبار ذهن ات میزنند .... با اینحال دوستی که مرا می شناسد و البته کمی از خونسردی و آرام بودن بنده بسی لج اش در می آید کنجکاوانه پرسید : فلانی خیلی وقتا که موقعیت ها بهت فشار می آورند باز هم احساس میکنم زیاد آتیشی نمیشی ! قضیه چیه ؟ ... بنده هم عرض میکنم نه من هم از قضا عصبانی میشم و بعضی موقعها که برزخ میشم خودمم از خودم میترسم ! و خدا خدا میکنم یک شیر پاک خورده ای بیاید و جلوی من ترمز بریده را بگیره ! ولی خب در مجموع همیشه در بدترین و ناامید کننده ترین حالات هم سعی میکنم کنترل خودم را خودم به دست بگیرم و اجازه نمیدهم حوادث اختیار از کفم ببرند چون در این صورت من مجبور میشم دنبالشان بدوم و ای بسا که خدا میداند در این دویدنها و به این در و آن در زدنها چقدر همه چیزم را ببازم و چقدر تغییر ماهیت بدهم ! ....... گاهی هم خب کشتی مان بقول معروف به گل می نشیند و میشویم آیینه ی دق ! ولی یاد گرفته ام که دردت نهفته به ز طبیبان مدعی ! ......... خیلی وقتها سکوت میکنم و صبر میکنم تا ببینم چه میشود در این موقعها خودم را در بدترین حالت فرض میکنم و از خودم می پرسم خب دیگه از این بدتر چه میتونه باشه ؟ و وقتی میبینم نیست این مخ وامانده و گریپاژ کرده را راه می اندازم تا از آن باتلاقی که در آن گیر کرده ام مرا تکان دهد ...... خب اینجوری خیلی وقتها میتوانم حدس بزنم واکنشم چه خواهد بود و این آرامم میکند !
شاید همه مدتی که می نوشتم بهترین ثمره اش همین بود که ضعفهایم را شناختم و عادتهای مزخرفی را که دارم فهمیدم و مخصوصا تنبلی هایم را ! .......... امروز حرف جالبی را از یک روحانی شنیدم که برای من خیلی جالب بود میگفت : توزیع وقت توسیع آن است یعنی اگر وقت روزانه ات را درست برنامه ریزی کنی و توزیع کنی وقت برای هر کاری پیدا میکنی انگار که بیست و چهار ساعتت شده چهل و هشت ساعت ! ....... آخ که چقدر بعضی وقتها زمان منبسط میشود مثل این ساعتهای روزه و چقدر بعضی وقتها منقبض میشود مثل خیلی برنامه ها که دارم و وقت کم می آورم !! خودمانیم احساس میکنم طول هر ساعت از زندگی مان نسبت عکس دارد با میزان لذتی و استفاده ای است که از آن ساعت می بریم مخصوصا که آن ساعت رو حسابی کیف کرده باشیم !!
***************
خیلی از این دوران خودمان می ترسم حتی از خودم (برخلاف صحبتهای تلویزیون شیطان ترین شیطان ها خود ما آدمهای دو پا هستیم ! ) بگذریم از دلایل اش چه سیاسی چه اقتصادی چه فرهنگی چه مذهبی و ...... مهم این است که در هیچ چیزی صداقتی نمی بینم اما وقتی بچه ها را می بینم باز به معصومیت ایمان می آورم ! و باز به زندگی لبخند میزنم ! بچه ها هنوز انسانند انسانهایی که هنوز به زندگی خاکی خشن و سرشار از بی صداقتی و تنهایی آلوده نشده اند دلهای آنها زبان آنها و زندگی آنها واقعا پاک پاک است ! نمیدانم چه نیرویی ما را اینقدر وحشی حیوان خودخواه و کثیف میکند !؟؟ بهر حال وقتی از زندگی خسته شدی برای ساعتی با بچه ها بازی کن و همه ی بزرگی ات را که مرده شورش را ببرند فراموش کن !! این در ادامه ی آن مطلب بالا ! واقعا حکمتی داشت که خدا آدمها را بصورت طیف سنی آفرید نه در یک گروه سنی ! .... از قبلی ها عبرت بگیریم و از بعدیها بیاد آوریم !
با اینکه روزه بودم ولی دیدن ورزشهای مختلف از تلویزیون و از طرفی خستگی مفرط کاری باعث شده بود حسرت ورزش کردن به دلم بماند ! خنده داره آدم از صبح تا شب به مریضهاش بگه واسه ی سلامتی تون واسه ی روحیه تون و واسه ی نفس زندگی رو حس کردن ورزش کنید ولی خود آدم نتونه یا نخواد ورزش کنه ! آخه خیلی احمقانه است اینهمه توصیه کردن به بقیه ولی در مورد خودم نچ !! خیلی از خودم بدم میاد وقتی حرفی رو به کسی بزنم کلی هم موقع این نصیحتها و توصیه ها نمک فلفل اش رو زیاد کنم و طرف خوشحال بلند شه بره عمل کنه و کیف اش رو ببره ولی خودم سرم بی کلاه بمونه !! خلاصه امشب دلم رو زدم به دریا و شروع کردم به دویدن و دویدن ......آخ که چه کیفی داشت !! آخ که چقدر اون لحظه ترس و نگرانی هام در مورد سلامتی ام و تنبلی هام توی اون هوای سرد پاییزی چقدر ذوب شد !! همه ی این هیکل خسته و سنگین شده رو تکان دادن و دویدن ....! و نفس نفس زدن و تپش های لذت بخش قلبی که حالا دیگه احساس رضایت میکرد حس کردن که بهم میگفت : حالا خودت فهمیدی ورزش یعنی چی ؟ و چه حالی میده و چه سودی داره ؟ همه ی ریه هام رو پر از هوای سرد پاییزی کردم و همه ی عضلاتم رو به حرکت واداشتم و حالا حس اش میکردم ....
بعد یه لحظه به فکر فرو رفتم ! ... یاد موضوعی افتادم که خودم سالها باهاش مشکل داشتم ! همیشه فکر میکردم خب من که خدا رو قبول دارم و خدا هم میدونه من دوستش دارم دیگه این بازیها چیه واسم در میاره ؟!! منظورم این بساط نماز و روزه و حج و .... اینهاست !! خب اون که نیازی به این دولا و راست شدن های من نداره ! منم که خود خدا رو قبول دارم دیگه این مناسک و اعمال اش واسه چیه ؟ مگه آزار داره ؟ و بعد پیش خودم فکر میکردم خب این قسمت شریعت رو میشه یواشکی حذف اش کرد وقتی که ما هم طریقت رو باور داریم و هم حقیقت رو داریم ! ........... اما امشب کشف کردم که نه بابا این قضیه هم مثل همون قضیه ی ورزش دوستی و ورزشکاریه ! آقا با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمیشه ! باید بری آرد و روغن و شکر و ... تهیه کنی بخودت زحمت آشپزی بدی بعد حلوا درست کنی بخوری و بعد بگی آخیش چه خوشمزه و شیرین بود ! و الا چرا بخودمون دروغ بگیم ؟؟ به نظر من همه ی این اعمالی رو که خدا واسه ی حال دادن دستور صریح داده نه واسه ی خودش هست که واسه ی این بوده که ما درگیر خدا بشیم ! میدونی قاطی خدا شدن و زمانی از زندگی ات رو حالا در طی بیست و چهار ساعت با خدا درگیر شدن دقیقا مثل همین احساس دویدن و ورزش کردنی بود که من امشب داشتم که خیلی خیلی با اون همه حرف زدن در مورد فواید ورزش و مناقب ورزشکارها توفیر داره ! ...... این کارهای ما در واقع نوعی قاطی شدن و درگیر خدا شدن هست درسته سخته و حال و حوصله میخواد ولی خیلی خیلی حال میده و ارزشش خیلی بیشتر از اینه که بگی من اعتقاد به خدا دارم ولی حاضر نشی درگیر خدا بشی ! نه تنها واسه ی مسئله ی دین و مناسک اش باشه که اصولا واسه ی هر علاقه و نیازی اگه نخواهی آستین ات رو بالا بزنی و عزم ات رو جزم کنی و راه نیفتی که خیر سرت چیزی نمیفهمی ! عمری نشستی مثل این آدمهای علیل و ذلیل و حسرت دویدن دیگران رو خوردی یا شایدم نخوردی و اصلا نفهمیدی که بابا غافل بودی گیج بودی فقط نشستی با خودت کلنجار رفتی که چی گیرت بیاد ؟؟؟ ........ واقعا چی گیرت اومده وقتی سعی نکردی قاطی بشی و هی واسه خودت مثل من بهانه های دهن پر کن آوردی ؟ نه نمیشه آدم با علاقه ی خشک و خالی به کسی که میگه دوست داره یا به کاری که دوست داره ادعا کنه با اون قاطی شده !
خوبی ماه رمضان شاید برای کسانی مثل من که خیلی وقتها فرصتی برای خوندن کتاب آسمانی مون ! یعنی قرآن نمیگذاریم بله دقیقا ما وقت نمیگذاریم نه اینکه وقت نداشته باشیم اینه که وقتی همه دارند حالا بهر نیتی قرآن رو میخونند یواش یواش دستم بطرف قرآن میره و بصورت تصادفی این کتاب رو باز میکنم و بدون توجه به اون مزخرفاتی که توی بعضی کتابهای شرح مطولی در باره ی اینکه هر سوره چند کیلو ثواب داره ! و چندین هزار فقره گناه آدم با خوندنش مثل الکلی که روی جوهر ماژیک بریزی از وجودت ناگهان محو میشه و پاک میشه و دیگه اینکه چه آدابی رو واسه خوندنش بذاری ( خب منم که صدا ندارم که بخوام با قرائت بخونم و اونم با اون غلظتی که تمام حلق و گلوی آدم حسابی سرویس میشه ) تازه وقتی بخوای اونجوری به قرآن نگاه کنی و برخورد کنی که خودت رو یه پا عرب شش دانگ جا بزنی دیگه الفاتحه !! آقا اونقدر وسواسی میشی که اصلا خود متن رو بیخیال اش میشی و یادت میره این متن معنی و مفهومی داره که اصل اونه نه اینکه زبونت رو چطور بچرخونی که والضالین ات والزالین نشه ! ....... اصلا یکی از دلایلی که بیماری وسواس توی مذهبی ها بصورت وحشتناکی زیاده همین اسیر شدن به آداب و احکامی است که خیلی هاش ریشه در کج فهمی بشر داره نه خود متن ! و اینقدر این وسواس ها و آفتابه لگنها زیاد شده که اصل دین و خود متن دیگه رفته کنار !
خلاصه وقتی میرم سراغ قرآن بعنوان یک کتاب خواندنی که نیاز به فکر کردن داره سراغش میرم نه واسه ثوابش ! البته خودمونیم بعضی وقتا که نمیرم بخاطر ترس از عقوبتهایی که یکی یکی میگه هم هست !!
ما رو هم که میگی پرونده سیاه ! این هوا !!!! .... دیگه ترجیح میدیم خودمون رو بزنیم به بیخیالی که آقا شتر دیدی ندیدی !! کی بود کی بود من نبودم ! .......
اما چند وقت پیش دیدم خیلی ضایع است خب آخرش که چی ؟ حالا فوق اش اینه که میفرستنم طبقه ی منهای شصت جهنم ! حالا اگه جهنم اش هم بقول معروف جهنم ایرانیها باشه که فبها المراد !! 
اما خود خدا که میدونه من قرآن اش رو خیلی دوست دارم چون اولا یک کتابه نه یه چیزی تو مایه های اژدها و مار و عقرب که من اصلا اعصابش رو ندارم ! و نه تو مایه های مرده زنده کردن و اینا که نه بابا نه من قلب اش رو دارم و نه از این فیلمهای ترسناک هنوزم میترسم و نه از این صحنه های آلفرد هیچکاکی میتونستم ببینم و قطعا اگه معجزه ی ما این ریختی ها بود من باید همیشه یه لحاف با خودم میبردم واسه دیدن این معجزه و ایضا یه آفتابه آب برای بعدش که برمیگشتم خونه !!! .......
ولی قرآن یک کتابه و یک متن اونهم متنی که واقعا واسه ی من جذابه البته نه همه ی قسمتهاش بلکه بیشتر قسمتهایی که میتونم حس اش کنم و درک اش کنم ولی خب قسمتهایی هم هست که از نظر بیان واسم خیلی جذابه و لذت میبرم ( مثل اون آیه که خدا بعد از توفان نوح به زمین میگه آبت رو فرو ببر ! یا وقتی خدا در جایی به پیغمبر مثل یک دوست صمیمی و همراه میگه : لعمرک انهم فی سکرتهم یعمهون ... یعنی بجان خودت اونها در اون مستی خودشون کور هستند ! ) ....... و خیلی از این سوگندها و قسمهایی که خدا به همه ی چیزهای ملموس میخوره که بینهایت واسه ی من زیباست و با خوندنش آرامشی بهم دست میده که با اینکه پزشکم ولی اعتراف میکنم تفسیر ناپذیره ولی قابل تجربه است !
این موضوع و خیلی از بحثهای کتاب در باره ی تاریخ یا برخوردهای گروههای مختلف آدمها با خدا و با خودشون همیشه برای من مسئله آموز بوده و خیلی یاد گرفتم ! باز هم میگم اصلا دیگه به ترس اش فکر نمیکنم و خب ادعایی هم ندارم که بعدا چه بلایی سرم بیاره ولی چیزی که واسم هست اینه که این کتاب واسه ی همین زندگی و همین دنیای ماست و متنی است که تاریخ مصرف نداره یا مناسبتی که مثلا این روزها بخونمش . البته باورم اینه که هرکس خودش باید بخونه و درک کنه ولی اینجور نشه که بشینه باهاش حکم صادر کنه و یا نظر شخصی اش رو باهاش توجیه کنه و بخورد بقیه بده اونم با زور مثل بعضی ها که به زور میخوان دیگران رو بفرستند بهشت !! ........
از بین سوره های قرآن من سوره ی عصر رو خیلی دوست دارم و شبها قبل از خواب میخونم فکر میکنم عصاره ی همه ی حرفهاش رو خدا در همین دو سه آیه اش زده ....... مخصوصا که با قسم به عصر شروع میشه ! زمانی از روز که من خیلی دوست اش دارم یعنی عصر ! زمان غروب و رفتن روشنایی به دل سیاهی ! و بعد این نکته رو بازگو میکنه که انسان همیشه در حال ضرر دادنه و باختن ! مگه اینکه کاری کنه ............
این روزها همه جا صحبت از برخورد ایران و آمریکاست و دلهره و وحشت از آینده ای مبهم برای کشوری که زمانی غروری داشت ! چه خنده دار و تهوع آور است که نفت دارد از هشتاد دلار میگذره و دولت فعلی بالاترین در آمد را در طول این صد سال دارد و در عین حال مردم در وخیم ترین حالت در طی همین دوره سرگردان مانده اند ! نمیدونم چرا بیاد وقایع گذشته افتادم مخصوصا در دوران خاتمی که کسی مثل گنجی آن کتاب عالیجناب سرخ پوش را نوشت و هاشمی رفسنجانی را برای اولین بار به لجن کشید و بعد دیگران حتی همین ابراهیم نبوی که ظنزش را همیشه دوست داشتم ! آنقدر این حرفهای روشنفکران و حملات آنان در مردم تاثیر داشت که هاشمی در انتخابات تهران حتی نتوانست نماینده ی مجلس شود ( که اگر شده بود شاید مجلس به دست کسانی که بعدا همه ی امید مردم را به باد دادند نمی افتاد !! ) و بعد دانشجویان و آن شلوغی های بی موقع و بی فایده ! و بعد تخریب اصلاحاتی که هنوز شروع نشده از جناح مقابل آغاز شد و عقب نشینی اصلاح طلبان یکی بعد از دیگری ....! خنده دار است که بعدا همانهایی که هاشمی را آنقدر لگد کوب کردند و حتی در داغی انتخابات اخیر و برخورد جناحها در موقع انتخابات عکسهایش را برای مسخره کردن و کثیف تر کردن به دست عده ای دختر قرطی تو بخون پوم پوم داده بودند وقتی در دور اول بوی سوختگی از جایی که فکرش را هم نمی کردند به مشام رسید تازه فهمیدند چه کلاه بزرگی سرشان رفته و چه افتضاح وحشتناکی به بار آورده اند و مردم را چقدر از رفسنجانی دور و متنفر کرده اند !! و حالا با شرمساری و دستپاچگی شروع به تبلیغ و حمایت از رفسنجانی !! غافل از اینکه بازی را واگذار کرده بودند و نتیجه این شد که محمود آمد ! و گنجی به زندان رفت و بعد آن اعتصاب غذاها و بعد بیرون آمدن و رفتن به خارج به عنوان جایزه ! چه احمقانه !!! خب که چی ؟ رفتید که چی بگید ؟ یعنی آمریکا دایه ی دلسوزتر از مادر است ؟؟ . جالب این است که گویا سنت شده هر کس که از زندان بیرون می آید مستقیم به آمریکا میرود و بعد کنار مجریان صدای آمریکا می نشیند و حرفهایی میزند و میرود !! . من طرفدار رفسنجانی نیستم ولی بهر حال اقرار میکنم که نسبت به بسیاری از این حضرات کارکشته تر و حساب شده عمل میکند و سیاست جای افرادی است که با مخ شان کار میکنند نه کسانی که با احساسات شان یا با فلدری و لات بازی شان مثل نمونه های فراوانی که به فنا رفتند ! بله گیریم هاشمی مشکلاتی هم در مسائل اقتصادی و اجتماعی دارد ولی بر آیند کارش یه سر و گردن از بعدی هایش بالاتر است ! این مسئله شاید برای کسانی که دور از ایران بوده اند چندان ملموس نباشد ولی هاشمی انصافا علم سیاست میداند و بخوبی هم میداند چه میکند حتی در آن روزها که بشدت زخم خورده ی این نویسندگان بود برخوردی بسیار پر حوصله و حساب شده با آنان کرد ( همچنان که در طی این مدت و انتخابش برای مجلس خبرگان حساب شده عمل کرد و این نشان میدهد سیاست میداند !! آنهم عالمانه نه احساساتی و فرار و گریز ..... ) من مانده ام که چقدر کسانی که داعیه ی مسائل سیاسی و اجتماعی مردم را دارند حساب شده برخورد میکنند ؟ اصلا چرا در ایران هیچوقت تحقیق شده حرف نمی زنند ؟ و تاوان اشتباه در محاسبه ی آنان را چه کسی باید پرداخت کند ؟ چرا شهامت اعتراف به ناواردی در سیاست و علم سیاست ندارند ؟ خیلی مسخره است که مردم را به بازی بگیرند و حالا که کسی مثل محمود آمده است و محصول همه ی آن ضعفها و بی فکری هایی است که آفت همه ی اصلاحات شد و نزدیک است که کشور را به قهقرا ببرد باز هم همانها همان سیاست و همان حرفها با خورد جوانان میدهند ! باز خدا پدر ابراهیم نبوی را بیامرزد که اشتباهاتش را انکار نکرد و شهامت داشت ! و همینطور باز به خاتمی که میدانست نقش رفسنجانی آنقدر اهمیت دارد که تسلیم آن شانتاژها و هوچی گری های امثال گنجی ( که حالا معلوم نیست چه گلی به سر این مردم زد و برای این دسته گلی که به باد داد چه توضیحی دارد ) نشد ! .......... وقتی که نفت مثل طلا بالا میرود و ایران مثل کویر خشک میشود ! ..... و باز بوی دود و آتش جنگ !! ........ نمیدانم کی میخواهیم یاد بگیریم سیاست علم است نه بازی احساسات ؟
